تبليغاتX
غزل

 

 اروس

تو بامداد خراسان؟نه!عصر تهرانی؟

غرور گم شده ام "مفتو"۱ارزگانی!

تو را به جرم شرابی که بر لبت جاری است

به روی جام و سبویش که کرده زندانی؟

تو عکس و طرح نبودی و نیستی هرگز

تو مینیاتوری و با لباس افغانی

کنار چشمه روشن دو چشم خیره به تو

و ماهیان به تماشای صبح می خوانی-

-"بیا بریم به مازار.."۲برف می بارد

به روی گونه سرخت دو ماه زندانی

تبار ترک لبانت به بلخ می ماند

مغل نشسته به چشمت دلم به ویرانی

نماند و طرز نگاهش نشسته در این شعر

بگیر فال مرا در همان دو فنجانی ....

که با هم از غم و اندوه دور بودیم و...

چگونه دل ندهم؟ "عشوه های پنهانی"!

"اروس"۳ چگونه؟ خدایان چگونه می میرند؟

شبانه ماه مرا می برند قربانی!


 ۱ لغتي است در لهجه هزارگي که مهتاب معنا مي دهد

۲ ترانه اي فلکلور مشهرور افغاني که يادگار عشق "گل مامد"است

۳در يونان باستان الهه عشق را اروس يا eros مي گويند که برايش هر سال در روزي مشخص دختران زيبايي را قرباني مي کردند.

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 11:52 توسط محمد واعظی |

سلام به یاران همیشگی ام. مرکز در دری هم صاحب سایت شد.از این به بعد می توانید با مراجعه به سایت در دری از مطالب مختلف ان دیدن کنید.ادرس سایت http://www.dorredari.com این می باشد.

تولد  این فرخنده را به همه دوستداران و مسئولین مرکز در دری تبریک می گویم.

............................................................................................................................

تو را تا قله خواهم برد با صد حیله و ترفند!

تو را تا قله خواهم برد امسال اخر اسفند

تو اول ناز ونخره می کنی،"ممد" هوا سرد است!

پس از ان رام خواهی شد، چنان "مست آهویی در بند"!

تمام کوه خاموش است جز چشمان مست تو

شب و روز،دل و دینم؛در اینجا می خورد پیوند!

نه یک بوسه نه صد بوسه،هزاران بار می خواهم!

دلم با صد هزاران هم نمی گردد دگر خرسند

میان پیرهن کبکی غزلخوان و شکر ریز است

که من با یک نگاهش می شوم "دیوانه ای در بند"

لبانت خلسه خلسه می برد من را به هند وچین

زبانت میدهد با تاکهای قریه مان پیوند

تو پشت تک درخت توت پنهانی و می گویی

که بشمار از نخستین روز دیدن تا هزارو....چند

نه، انگارآن طرف تر از من و دنیای من هستی

میان گور دسته جمعی "چمتال"یا "غوربند"

تو را در روزگار دیگری شاید ببینم من؟

درون دیدگانم-قاب عکست-می زنی لبخند!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 13:56 توسط محمد واعظی |

گوشه شالت را که می اندازی روی شانه ات ابرها پایین تر به نظر می رسند. گو شه شالت گره گاه رنچ و عشق من است  بانو.ستاره ها را که بتکانی اب از اب تکان نمی خورد ستاره های مزاحم که گاه و بیگا ه سرک میکشند به خلوت چشمانت که اندوه قرن ها نبودن مان را مخته می کند.

آه بانو از فراز کوه ها پایین بیا ! سالهاست که عبدالرحمن به تقاص عشق من و تو در مزارع  خشخاش مرگ درو میکند!

این اسپ،این زین،این میدان و قتلگاهش تو را کم دارد تو را که بعد از نبودنم  خون  پاشیده  بر  گردن اسپم را پاکیزه کنی با برای نبودنم مخته .

اه بانو سالهاست که بی هیچ سکونی در حرکتم  ار ارزگان تا گلشهر از گلشهر تا کابل مگر نشان تو را از سرخ گلهای مزار بگیرم.قدم هایت را چه ارام  بگذاری یا محکم مین ها تو را پر میدهد و نشان تو همان شال سرخ است که بوی گندم زارهای  بامیان و غزنی و ارزگان را به ابرها می برد.

گفته اند که قلنداران به هند رفته اند و مردانی که سالها در میدان به تاخت می رفتند دیگر نیستند باور نداری از  سرهای بریده بر سرکهای  برچی پرسان کن.

بانو این غزل ها را بارها خوانده ای و مخته هایی که من شنیده ام.تو را با عقاب پیوندی است مرا با کوه که خلوت گاه عشق بازی مان بوده است.

چند  درجه  به کدام جهت برگردم که قبله ام را پیدا کنم خودت بگو که چشمانت گمراه عالمم کرد.بگو از کدام بندر عبور کردی تا دریا نوردان کشتی ها به صخره زنند از پی تو !

ناظم حکمت میگوید دراین قرن عمر اندو بیش از یک سال نیست! چه فرق می کندانگاه که عمرانسان بیش از چند صبح نباشد. غروب را در نبودنت ایستاده باشد در باد ها تا گوشه شال سرخت را بنگرد لابلا ی ابرهای حسود.

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 10:49 توسط محمد واعظی |

 

ان  پرنده که از قفس پريد يک شب

                                                     منم

که :

سالهاست  در تو مي نشيند

از تو برمي خيزد

در تو پر مي کشد

اين صداي خسته من است؟

يا موجي با دامنت عشق بازی ميکند

بگذار چون ماهيان غرقت باشم

دل به دريا زده گان را به ساحل نشيني چه کار!

سالهاست مرغان دريايي دنبال ردي از من بر سر تو اوج ميگيرد.

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 11:10 توسط محمد واعظی |

خاطرات و خطرات ۳

اینبار از دکمه هایت شروع میکنیم که بزم گاه انگشتان من است دکمه هایت شرارت کودکان کوچه شلوغ بازار است که هی به بنبست بوسه ها سرک می کشند و خلوت گنجشکان را به هم می زنند.شرارتی که در ته چشمانت غارتگرم بوده است به اشوبم کشانده تا گنجشکان سحرخیز  در نگاه تو اواز شود و مسیر تو را تا من  پر بگیرند.

خیابان در خیابان دست در دست    من و تو میرویم و اسمان مست

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 12:35 توسط محمد واعظی |

خبر!خبر!

داغ داغ

به بهانه چاپ مجموعه کتابهای شعر و داستان نسل جوان از طرف انتشارات عرفان جلسه شعر و داستان خوانی  با حضور شاعران و داستان نویسان افغانستانی مهمان از مشهد و دیگر شهرهای ایران برگزار میشود.

زمان =پنج شنبه ۱۹/۲/۱۳۸۷ ساعت ۴ عصر

مکان=محل دایمی نمایشگاه بین الملی کتاب تهران طبقه دوم غرفه انتشارات عرفان

همه  دعوتید. تشریف بیارید .چشم به راهیم.

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:37 توسط محمد واعظی |

به بهانه نقد کتاب شعر غلامرضا ابراهیمی به نام هبوط در پیاده رو

۱

تهران مخوف اسم رمانی است که مشفق کاظمی در سالهای 1304 نوشت جز اولین رمان های اجتماعی بود که در ایران با ترکیبی از روایت سنتی قصه گویی وتکنیک های نو داستان پردازی مدرن تولد یافت،نمی خواهم به دنیای رمان و داستان بروم بلکه میخواهم از حس وحال بچه دهاتی بگم  که ازته گرگ دره بلند شده امده تهران تا صداهایی تازه ای از پایتخت را تجربه کنند صداهایی که فقط در یک کلان-شهر قابل پیدا شدن است.تهران تقریبا جایی است که پتانسیل رشد و حرکت را برای انان که خواهان ان هستند به انان میدهد اما نه به اسانی.حرکت کردن در این شهر نیازمند صبر ایوب یا چیزی به مراتب بیش از ان می باشد.کارهای ادرای طاقت فرسا با مدیران تنبلی که از  کون شان به صندلی چسبیده است، ترافیک مزخرف که برای اندک کاری باید کلی وقت گران بهایت را بگذاری.هر چه از تهران و بدی هایش بگم باز هم کم است، اما نه تهران بلکه شهرهایی اینچنین ذهن سنتی انسان را به چالش می کشد و ارزشهای سنتی  اورا به مبارزه می خواند.همه چیز روی برنامه و تقویم است  کمتر ادمی وقت دارد که به امور نوعا انسان دوستانه اش بپردازد .

در خیابان های تهران اگر ازکسی ادرسی را بپرسی کمتر  جواب میدهند واگر بفهمند که تهرانی نیستی و بدتر از هم افغانی هم باشی خلاف ادرس را به شما نشان خواهند داد.

خوب این همه گفتم که راستش بگویم دهاتی هایی مثل من توی تهران گیج می زنند و بعد از مدتی دست از پا دراز تر به ولایت شان برمی گردند.اما انچه می خواهم بگویم این است که دوست در تهران نایاب است در هیچ عطاری یافت می نشود.دوست با پول رابطه مستقیم دارند و البته  بیشتر با قدرت که پول یکی از انها است اگر بفهمند که اس و پاسی و دانشجو محل سگ هم بهت نمی دهند اره جانم  دوست تو تهران تعریف  دیگری دارد.

2

سالهای 1379-1378 بود که با علی رسولی- نویسنده داستان جمعه چرسی-توی پارک اشنا شدم  لباس ورزشی تنش بود و به حساب خودش ورزش میکرد من هم که عشق ورزش رزمی داشتم و چند سالی می شد که ووشو کار میکردم. صبح علی الطلوع به پارک  می رفتم  و ورزش می کردم –یادش بخیر-، کم کم دوستی من و علی بیشتر شد و به خانه هم رفت و امدی داشتیم،علی عشقهای بسیار در سر داشت از جمله نویسندگی که در مقام  رفیع قرار داشت.یک صبح امد با چند دست نوشته که خودش اسم اش را شعر گذاشته بود و انگار اشتیاق وادارش کرده بود که جلو عالم وادم حتما بخواند و این رسالت انسانی را به انجام برساند برای من هم شروع کرد به خواندن خلاصه اینکه چه ها سروده بود و چه ها...........بماند که ما وعلی دوستان دیرینه ایم و نباید اسرار هویدا شود.

 تعریف میکرد که یکی از ارزوهاش داره براورده میشه، پرسیدم چطور؟

شروع کرد که نمید انم انجمنی را پیدا کرده که شاعران و  نویسندگان افغانی انجا جمع اند و...........،چنان تعریف می کرد که از لب ولوچه اش اب بود که سرازیرشده بود انگارداشت  از کباب سلطانی دربند تهران حرف میزد.جمعه بعد از ظهری بود که علی در خانه ما سبز شد وانگار از همان جلسه امده بود با اشتیاق شعرهایش را برایم می خواند من هم یک دفترکی داشتم که بنا بر شرایط نوجوانی با شعر سر وسری ،اخوان و شاملو می خواندم و  حافظ وگاهی یادداشتی می نوشتم علی دفتررا گرفت و شروع کرد به خواندن همان طور که با انگشت پشت سرش را می خاراند به سماجت  ازمن خواست که هفته بعد باهاش برم جلسه، خلاصه جمعه بعد شد و علی هم رسید و رفتیم جلسه .جلسه روبروی کوچه ما بود در سبزی داشت البته اوایل قرمز بود.از ببرون مثل  گور دسته جمعی   -دوره طالبان بود اگرندیده اید حتما توصیف اش را شنیده اید- دیده می شد  !چند جفت کفش دم در بود که از خانم ها نو تر و از ا قایان چندان تازگی نداشت و گرد و خاک روی ان  روایت گر رنج های بی شما ری بود.داخل که شدیم چون چشم ها جایی را نمی دید همان دم در نشستیم.کم کم انگار شب می رفت وروز می امد همه چیز روشن می شد.جلوتر مردی مسلح به لباس علمای شرع نشسته بود و تسبیحی به دست ولبخندی برلب کهعدا فهمیدیم استاد جلسه سید حسین فاطمی است.

انطرف تر چشمانم قد نمی داد ببینم و البته استاد هم اجازه نمیداد انگار گنج هایی را دور از چشم دزدان دریایی پاسداری می کرد.اینطرف یک دو نفری دیده می شد یکی که رنگش سبزه تر بود و البته تپل تر که بعد ها دانستم علی جعفری است  و دیگری که زرد چهره تر در ان زمان فکر میکردم که با ده من عسل هم نمی شود خوردش غلامرضا ابراهیمی .

اره عزیزان پس از کنجکاوی های بسیار متوجه شدم که ان گنج ها دخترانی اند که از قضای روزگار به شعر روی اورده اند واستاد که رسالت تاریخی ای در مقابل شان احساس میکرد چشم به چشم ما دوخته بود که مبادانگاهی نیم نگاهی به انطرف بیاندازیم. اینکه ان زمان که ها بود و نبود باشد برای بعد اما انچه مهم است در این نوشته این است که بعد از جلسه و البته شعر نخواندن من که خیلی خجالتی بودم مثل الان،اولین کسی که باهاش اشنا شدم همین غلامرضا بود که مسافتی را پیاده رفتیم تا سرکوچه سینمای قدیم.

 بعد ترها فهمیدم علی و غلامرضا مثل دوقلو هایی در دو رنگ و شکل متفاوت اندکه از قرار معلوم  یار گرمابه و گلستان هم.خلاصه فضای جلسه به دلم نشست و مصمم شدم که این راه را حتما ادامه بدهم و البته تعاریف و تشویق های بی شمار استاد و مابقی اعضا کار زغال خوب را میکرد و البته چراغ موشک در شب دیجور را !

کم کم من غلام رضا وعلی با هم نزدیک شدیم  یا بهتر است بگویم من به انها نزدیک شدم و جنگ و صلح های بی شماری بین مان صورت گرفت.شرح شان خواهدامد.من ورضا وعلی حداقل یک روز در میان به خانه هم  می رفتیم و شعر می خواندیم و چای می خوردیم  و بعدا سیگار  هم اظافه شد.البته الان نمی کشم به جان  خودم!اینکه هرسه مان دریک دانشگاه قبول شدیم –فردوسی مشهد- در یک جلسه شعر کار کردیم بعدا به دفتر در دری امدیم که قضایای مفصلی دارد که حتما خواهم نوشت بماند اما انچه بعد از این همه سال باقی ماند دوستی ما سه نفر بود هرچندکه کسانی دیگری هم امدند ورفتند اما ما سه  نفر مثل سه تفنگدار با هم باقی ماندیم.

3

علی با یکی از همان گنج ها که در نوشته امد به جرگه بزرگان در امد! رضا کتابش برامده و قرار است که  هفته بعد جمعه نقد شود یعنی سیزدهم اردیبهشت.

تهرانم و نمی توانم برسم و این خیلی برایم سخت است.

از همین جا به رضا جان تبریک می گویم و می بوسمش.

یک شعر از غلامرضا ابراهیمی

ته دنيا

اين ايستگاه سوم و لبريز آدم است

ساعت دوباره ۶ شده  اما كسي كم است

هل مي‌دهند عالم و آدم در اين ميان

يك پيرمرد گفت برو! صندلي كم است

اين بار چندم است كه او دير مي‌كند

يا صبح زود رفته و حالا «مقدم» است

حالا سوار يك اتوبوس قراضه‌ام

بازار چشمهاي تماشا فراهم است

يك صندلي كهنه مرا در خودش نشاند

يك صندلي كه مثل خودم گنگ و مبهم است

بر او نوشته‌اند به خطي خراب و زشت

"در اين زمانه عشق، خدا، پوند و دِرهم است

صد ساربان ترانه و لبهاي خشك من....

شيخي به طعنه گفت كه آقا محرم است!

#

خواب و خيال آمد و در من عبور كرد

آقا بلند شو! ته دنيا «مقدم» است

اسد ۸۲

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 18:32 توسط محمد واعظی |

 

سنگ فرش پیاده رو های انقلاب گاهی انقدر با خاطراتت عجین می شوند که شکل های ان نه ترکیب ناخواسته ای  از یک کارگر، که ترکیب اصیلی از حرکت و زندگی را نشان میدهند.ویترین های کتاب فروشی که قبلا برای تو اصل انکارناپذیری می نمود، اهمیت چندانی ندارد و انقدر در خور قدرند که بهانه ای باشند برای قدم زدن و با هم بودن.

 

۱

 

از انقلاب به ازادی نرسیده

به چشمان تو می غلتم

چون سیب در دامن سارا!

چشمت زنگی بی شرمی است

 سپید سینه هایت اصالت کتیبه های بامیان است 

لبانت قتلگاه کربلا

رازهای زیادی بینمان است

که ابرها بی خبرند

کلاغ ها در جستجو

وخدا با گوشهای تیزش پشت در ایستاده

بیخبرم نگذار

پیراهنم را اتو کرده ام

تا سفر از تو برگردد

و ساعت دوباره  کوک شود

"زمانی برای مستی اسپ ها"

بی خوابی ام را به خیابان می برم

 با شعرهایی از تو

و رسوایی از خودم

از انقلاب به ازادی

از خودم به تو

دیگر عادت کرده ام که سنگ را نوازش کنم و گل را بین کتاب قربانی

سر بردین اولش سخت است

دل کندن همیشه

همه می گویند گیج ترشده ام و صدایم مثل خودم نیست

راستی اخر فیلم" گاو" را حتما ببین

 

+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 11:16 توسط محمد واعظی |

  

جهان و کار جهان جمله هیچ بر هیچ است؟

  

1

در رمان صد سال تنهایی‌ ناشناخته هایی و جود دارد که کلمه به کلمه به مکاشفه و شهود می بردت. مردمی در ان به تصویر کشیده است که نزدیکی بسیاری به سرگذشت "خود" تو دارد،مردمی که برای یافتن روزگاری بهتر سفری اغاز میکند و از منطقه ای به منطقه ای دیگر قدم می گذارند و در این مسیر به سرزمینی می رسند که خودسفری دیگر است، نسل اندر نسل در ان زندگی می کنند،خانه می سازند، ازدواج می کنند و می میرند؛در این جا  دیگر سفر تنها بعد مکانی ندارد، این ناخوداگاه جمعی قومی است که برای یافتن ارامش دست به حرکت میزند و تجربه های جدیدی را مواجه می شوند.شاید پایان این رمان شکی باشد برای خوانندگان اش که انها را به اغاز رمان می برد وسفری دیگر را نشان می دهد.

2

اخوان در شعر کتیبه تصاویری می اورد  از مردمانی که دست و پا در زنجیر، به سنگی خیره شده اند که بر روی ان نوشته "کسی راز مرا داند که از این رو به ان رویم بگرداند".اشتیاق  دانستن این راز  انها را به تلاشی مضاعف وا میدارد،تا با تحمل همه سختی و رنج  از این رویش به ان رو یش برگرداند .وقتی سنگ برگردانده می شود باز می بینند که بر ان نوشته "کسی راز مرا داند که از این رو به ان رویم بگرداند".زنجیر از طرفی  نماد همبستگی زندگی جمعی یک قوم یا یک ملت است و از طرفی  دیگر  نماد محدودیت.محدودیتی که همه را در برگرفته  و هیچ راهی برای گریز از ان وجود ندارد الا به اینکه این کتیبه را برگردانی،در صورتی که دیگر سوی ان نیز  باخبری.روز و شب با همه تکرار و روزمرگی هایش زیبایی هایی دارد و ان میل به حرکت و تلاش است برای زندگی کردن با اینکه محدودیت ها دامنگیر مان است.تلاش نهفته در این میل، جوهره زندگی است و البته دلیل بودن. پویایی.البته  حرکت رنج و اندوه بسیاری با خود دارد که ناشی از انتخاب و اختیار  انسان است . رنج و اندوه بن مایه اصلی زندگی انسان است.

 3

براستی"جهان و کار جهان جمله هیچ برهیچ است؟"

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 16:59 توسط محمد واعظی |

تفدیم به انکه خود می داند

 

 

....و رود خانه تو را می برد به شهری دور

به شهر گمشده ای در صدای این تنبور

نسیم بوی تنت را به شهر اورده است

به بلخ،کابل و غزنین،طوس و نیشابور

تو را حوالی این کوه دیده ام یک شب

به شکل اسپ سپیدی که سرکش و مغرور

به روزهای قشنگی که رفته اند از دست

به روز های قشنگی که می وزند از دور؟

نگاه می کنی و می بری به لب جامی

به یاد مستی دیرین دختر انگور

#

وسینه های تو کبکان باغ عشق منند

که از میان لبانم دوباره کرده عبور

جهان و جاذبه اش را دلم نمی خواهد

که سطرسطر تنت را شبانه کرده مرور

نبودنت سر من را به باد خواهد داد

دگر نمانده برایم غرور وعقل و شعور

#

لبت همیشه مرا می برد به شهری دور

به بلخ،کابل و غزنین،طوس و نیشابور

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 10:59 توسط محمد واعظی |

سلام دوستان!

سال پیش دوستان  بازی  را اغاز کردند که "اعتراف" نام داشت که از قضا چندان نتوانست در فرهنگ ما جا یی باز کند امسال با موضوع" نقد "  وارد میدان می شویم این انتخاب بیشتر بر اساس نبود فضای نقد در جامعه، زندگی و مخصوصا ادبیات ما صورت گرفته است. حال اینکه تا چه اندازه می تواند موفق ظاهر شود باشد برای بعد ترها .بازی این رقم است که هرکسی می تواند با نقد یک اثر ادبی ،هنری،اجتماعی وارد گود شود و بعد دو نفر دیگر را به مسابقه دعوت کند.تا انها نیز با نقد یک اثر دو نفر دیگر را دعوت  کنند.چرخه همینطور ادامه پیدا می کند.

با احترام به شعر این خلاقیت بزرگ انسان.

مدت هاست که چیزی ذهنم را سخت مشغول کرده  و ان رویکرد های رایج درشعر نو در بین شاعران نوپرداز هم وطنم  می باشند.

نگاه تلخ و تندی که در این نوشته است شاید به این دلیل است که در حوزه شعرنمی توانم صریح نباشم و این را به حساب مهربانی تان بگذارید که این اجازه را به من داده تا بی پرده گپ بزنم.

نمونه شعرمورد نظر اثر تازه خانم زاهدی دوست  نام اشنا و مطرح ما است که در ابتدا خود شعر را باهم می خوانیم بعد سراغ نقد ان می رویم.

 

کودکان بی مرز...

 

به هم دست می دهیم

مرزها

چون خطوطی گنگ از سرانگشتمان محو می شوند

به هم دست می دهیم

بی آنکه زمین گیج شود

و آسمان طبقاتش را به هم بریزد

اما

موهای روشنت

طلای مکشوفه مصر را

 به فراموشی می سپارد

من

 در آغوش بودا

بر سرگردانی ام می گریم

نه شیرینی اناری به لب

 نه مستی انگوری

نه بادام چشمهایم

باغ را به خماری می برد

که جهان ما را از یاد برده است

بیا با هم دست دهیم،کودک عرب!

مرگ در پیچ گیسوی عربی ات

چون بره ای آرام می گیرد

با من دست  می دهی

چشمهایت

انگورها را به مستی می کشاند

سر به شانه ات می گذارم

نگاه کن دوست من!

جهان از پوست تیره ات، تاریک تر است

بیا با هم شمعی بیفشانیم

ما زندگی را

با دست هایمان به هوا می فرستیم

اما  پدرانمان

کاغذ بادهاشان به موشک هایی عظیم بدل شد

رنگ ها تقسیم :

زرد

سیاه

سپید

سرخ

و انسان چهره ای به تاراج رفته

بیا به هم دست دهیم

تا جهان در تلاقی دست هامان حل شود

اسباب بازی هایت را بیاور

موشکت را بشکنیم

تفنگت را کنار بگذاریم

و با هم سرود بخوانیم

 در ابتدا از فضایی که بر شعر حاکم است  شروع می کنیم این  نگاه کلیشه ای بیشتر ارمغان اشنایی با شعرهای عاشقانه عربی البته ترجمه شان می باشدکه  بر زبان شعر نو ما تاثیر اساسی داشته است.

  در کل شعر نگاه چندا ن عمیق نمی شود و درسطح می ماند که توام با ترحم به انسان شرقی درگیر فقر و جنگ و بد بختی است  و به عنوان امی لوکس در شعر امده  و تکرار می شود.منظور رد و نکوهش دیدی انسانی  نیست بلکه نگاهی است که رو شنفکرانه به بازی گرفته می شود  نگاهی که عمق نمی یابد..دیگر نه عاشقانه های ما از خود ماست نه ترحم و نه انسان دوستی مان.عاریتی از درد گفتن ، شعر گفتن بیش از پیش دارد بر فضای شعر نو  حاکم می شود .الان به راحتی می توان در میان اثار بسیاری  یک دو دست از این گونه شعر ها را مشاهده کرد.

رواج پیدا کردن این گونه  ذهنیت ها صورتی کاذبی ایجاد می کند که بیش از پیش ما را از خود واقعی مان دور می کند.منظور از خود واقعی ان چیزی است که ما از  جهان بی واسطه درک می کنیم و این در  گستره فرهنگ و زبان ما اتفاق می افتد .مسخ یک رویکرد  زبانی تازه شدن پاشنه  اشیل ما است که با چاپ چند شعر از نزار قبانی مسحور می شویم و ذهن جستجوگر را از دست می دهیم. 

و اما زبان شعر:

در بخش زبان شعر ترکیب های چون"شیرینی انارو لب""مستی انگور""بادام چشم"کلیشه هایی که نه تنها در ان زحمت کندو کاوی و تغییری نمی رود بلکه بارها و بار ها استفاده می شود.خلاقیت در ترکیبت سازی هر چند با امدن تکنیک جدید روایت  اهمیت دیرینه اش را ندارد اما قابلیت های بسیاری دارد که کمتر به ان بها داده می شوند.زبان خاص شاعر بی ارتباط با خلاقیت او در نو اوری  در این حیطه نیست.فروغ، شاملو و  اخوان و حتی سهراب نیز در زبان شعری خود از این امر به خوبی بهره برده اند .اما در گستره شعری ما کمتر به  این امر بهای لازم داده شده است.

 شعر اغاز خوبی دارد و تا بند  "جهان ما را از یاد برده است" خوب حرکت کرده اما از انجا که کودک عرب ناشیانه وارد شعر می شود همه چیز به هم می خورد.عبارت "جهان از پوست تیره ات تاریکتر است"با دقت استفاده نشده است.پوست تیره عربی هیچ برجستگی یا توجه در خوری ندارد و از پتانسیل کافی برای این مورد برخوردار نیست تا به تفاوتی که شاعر به دنبال ان است دست یابد. در صورتی که به طور کلیشه انسان سیاه افریقایی از این پتانسیل  بیشتربرخورداراست.یا عبارت"شمعی بیافشانیم " که از سهل انگاری شاعر در توجه به معانی کلمات ناشی می شود افشاندن به معنای پاشیدن است که در مورد شمع نمی توان با هیچ خصلت  از ان تطبیق اش داد.

"ما زندگی را

با دست هایمان به هوا می فرستیم

اما  پدرانمان

کاغذ بادهاشان به موشک هایی عظیم بدل شد"

تناسب بین فعل و فاعل وجود ندارد فاعل جمع و فعل مفرد البته شاعر می تواند بگوید که از اختیارات بی حدی که با او اعطا شده است بهره برده اما ما خوب  می دانیم که گاهی این بهانه خوبی برای کم کاری هایمان است و الاغیر. و از طرفی ما زندگی را با دست هایما به هوا می فرستیم به قدری کلی بیان شده  که زیبایی کاغذبادی ها را به باد داده است.

"رنگ ها تقسیم :

زرد

سیاه

سپید

سرخ

و انسان چهره ای به تاراج رفته

بیا به هم دست دهیم

تا جهان در تلاقی دست هامان حل شود

اسباب بازی هایت را بیاور

موشکت را بشکنیم

تفنگت را کنار بگذاریم

و با هم سرود بخوانیم"

زبان شعر در این قسمت بسیار ضعیف شده است مثلا در جایی که گفته می شود که زرد ،سیاه،سپید،سرخ به راحتی می توان از اوردن کلمه رنگصرف نظر کرد د رصورتی که دوباره تکرار شده است.یا عبارت کلی" انسان چهره ای به تاراج رفته" که شعار شاعرانه ای است که ممکن است ذهن بسیاری را راضی کند اما خلاقیتی در ان دیده  نمی شود.یا میان دو عبارت "موشکت را بشکنیم "و"تفنگت را کنار بگذاریم "یکی به تنهایی می توانست محکم تر ظاهر شود تا هر دو از پنانسیل معنایی هم را نکاهند .

هدف اغاز گفتگویی بود که در ان بی رحمانه به نقد شعر هم بنشینیم.

در این بازی من دو نفر از دوستانم را "شکریه عرفانی" و" صادق دهقان"فرا می خوانم تا وارد گود شوند.

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 19:10 توسط محمد واعظی |

سلام

خط سوم هم از راه رسید.با صورتی و سیرتی متفاوت .چند وقت است که زیاد دست و دلم به نوشتن نمی رود خدا بخیر کند.دم عید است و  نقد کتاب "دو ماه در خسوف" خانم معصومه صابری  در خانه ادبیات افغانستان  و از طرفی در مشهد هم نقد کتاب خانم رحیمه میرزایی با عنوان "عکس ماه تو بر دیوارهای شب لیلی تر است "در مرکز در دری برگزار می شود.تا باد چنین بادا.

پیشا پیش خوشحالی ام را با شعری از مولانا که ناشیانه تخلیص شده تفدیم میکنم.

 

پنهان مشو که روی تو بر ما مبارکست

نظاره تو برهمه جان ها مبارکست

ای بستگان تن به تماشای جان روید

کاخر رسول گفت  تماشا مبارکست

می ایدم به چشم  همین لحظه نقش تو

والله خجسته امد و حقا مبارکست

دل را مجال نیست که از ذوق دم زند

جان سجده می کند که خدایا مبارکست

بفزا شراب خامش و ما را خموش کن

کاندر درون نهفتن اشیا مبارکست