تقدیم به لحظه های قشنگی که در کابل این روزها با تو زیباتر افریده می شود.

قطار می شوی و کوپه های بی نفرم
بجز دو ریل شکسته نمانده از سفرم
پیاده می شوی از این قطار، اما من -
-برای بودن با تو همیشه در سفرم
تمام عاشقی نوجوانی ام با توست
پلاک هشت،خیابانِ؟ خانۀ پدرم
و یا اتاق محقر دو استکان چایی
کتاب های پر از گرد و خاک دور و برم
نگاه می کنمت تا نگاه می کنی ام
هوای لذت و آغوش می زند به سرم
نشسته رنگ رژت روی ملحفه ها و ...
نمی شود ز هوای تو جان بدر ببرم
کنار تو به تماشا نشسته ام خود را
هزار مرتبه از خاطرات می گذرم
قدم زدیم شبانه تمام کابل را
کجای این شب تاریک ماه را ببرم؟

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آبان 1391ساعت 22:8 توسط محمد واعظی |

پنجشنبه هفته گذشته نقد و بررسی مجموعه شعر تکوین از سید ضیا قاسمی از طرف موسسه فرهنگی دردری و تحصیلات عالی کاتب در کابل برگزار شد، در این نشست اقای جواد سلطانی، محمود جعفری به سخنرانی پرداختند و در پایان نقد مکتوب سید ابوطالب مظفری نیز خوانده شد.

جایتان خالی دوستان

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 16:26 توسط محمد واعظی |

خدا خبر دارد و کابل که این روزها سخت به روزمرگی می گذرد؟!
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت 16:52 توسط محمد واعظی |

"صبحت بخیر" نگو

"گنجشکان محزون" از پنجرۀ اتاقم می پرند، با تنهایی چه کنم؟"

چشمانت را ببند و پیاده رو ها را گریه کن!

چشمهایت را ببند و اخرین عکست را برایم بفرست

زیبایت در عکس ماندگارتر است تا حافظۀ جمعی این شهر!

انقدر دور نیستیم، انقدر دیر کردی که خوابم برد.

"دلت ارام" بگو از پشت این گوشی که "دلجمع" شوم!

عاشقی حرام مان باشد در رمضان

دلبریت در فروردین

شاعری در پاییز

بیگانگی نکن، بوسیدنت "اخرین گناه" من است و" اولین لذت" پانزده سالگی ام.

از کوچه تو را پرسیدم، سیب ها سرخ شدند،

تلفنی گپ نزنیم، "دیدار تو حل مشکلات است"

دلم میخواهد با تو حرف بزنم

با تو عاشقی کنم

باتو قدم بزنم

قدم بزنم تمام تهران را، تمام کابل را، تمام مشهد را!

تمام شود قدم هایمان

گل گند لبخندت: باید جدا شویم "خانه نزدیک است"

لبخندت تمام نشده، عطرت می پرد از پیراهنم،

فردا که امدی انقدر می بوسمت که لبهایمان یکی شوند و صداهامان از پشت گوشی جابجا.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390ساعت 10:20 توسط محمد واعظی |

نمیدانم به فروغ بیاندیشم یا به چشمان تو که مدتهاست دورم و این دوری خانه خرابم میکند جانا! شاید سالی و ماهی و روزی بگذرد و گذرت به سرای من بیفتد، نه عاشقانه ای برای نوشتن مانده نه دلی که با هم بشینیم و ساعتی خلوت کنیم. این ساعات در کابل یادهای تو زنده ام میدارد تا زندگی رنگ و رو بگیرد هرچند کوتاه هرچند سخت. جوان باشی و زیبا مهربان
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم تیر 1390ساعت 14:32 توسط محمد واعظی |

انهایی که در مقابلت ایستاده اند سالهاست به دنبال تو اند، از اولین روزی که به دنیا امدی ارام نداری و ارام ندارند، حتی اگر اگر چشمانت را ببندی و همه چی را در سیاهی این دو گودال حبس کنی، باز هم نمی توانی کاری کنی. اینجا ته خط است.

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 12:21 توسط محمد واعظی |

بهار در راه است، برف می بارد، رئیس مجلس انتخاب شد.

این همه اتفاق خوب در این مدت کم، مردم کابل به اینده امیدوارتر شدند، سرکهای پل سرخ گواه این امر است.

+ نوشته شده در دوشنبه نهم اسفند 1389ساعت 15:3 توسط محمد واعظی |


اگه مردی بیا بیرون، شوخی ندارم ها، اگه این همه ادعا داری فقط یک لحظه بیا بیرون ببین چه بلایی سرت میارم، فکر کردی! زود باش دیگه!

                                                                     " هوای برفی کابل"

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم بهمن 1389ساعت 15:22 توسط محمد واعظی |

 

 

در این دوردست ابها راکد است و جایی برای تو نیست !

ما را زمین اواره کرد

تا بر شانه های تو جهان را تماشا کنیم

ودستهایمان را  انقدر به هم بمالیم که بهار شود

و بوسه از زمین سر برکند

 

+ نوشته شده در شنبه ششم آذر 1389ساعت 15:41 توسط محمد واعظی |

 

 

 

به کابل امدم و خیلی از دوستانم را در تهران و مشهد نشد ببینم برای خداحافظی.

کابل خو ب است مثل شش ماه قبل با گرد و خاک بیشتر که نشان از  پاییز در راه است.

+ نوشته شده در شنبه هفدهم مهر 1389ساعت 18:51 توسط محمد واعظی |

تاریکروشنا

بلند میشم و پنجره رو باز میکنم، هوا تاریک روشنه و از اینجا دامنه­های کوههای شمال تهران خودنمایی میکنه، مث مادیانی که خودش رو پشت علفزاری پنهان کرده و اروم اروم اماده میشه برای تاخت. بی خوابی شبانه که چندان بدم نمیاد ازش، اومده سراغم. باهم دوست شدیم و سعی میکنیم از هم لذت ببریم.

توی سوئیت، چهار نفریم از چهار گوشه دنیا، اریک از فرانسه اومده، فاتح از ترکیه، یوری از مسکو و من که سالهاست ییلاق کرده­ام. گاهی با هم میریم بیرون و جاهایی رو که دوست دارند، می بینیم. غذا میخوریم، من و اریک حلیم رو عاشقیم و یوری که کباب رو ترجیح میده، فاتح سعی میکنه غذای ایرانی رو انتخاب کنه، نان سنگگ و بربری گرم چیز دیگری است که چهار تایی دوست داریم، صبح عل الطلوع تو جانونی  سرانگشتهات رو گرم میکنه.

تا یک ماه دیگه هیچ کدوم از ما چهار نفر اینجا نیستیم.

یوری، اریک، فاتح و من.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389ساعت 6:13 توسط محمد واعظی |

 

 

حس میکنم که دیگر ماندنی نیستم در این ولایت، گرمایش، مردم و بازارش همه دوره ام کرده اند.باید چشمم را ببندم وهمه را خوب به خاطر بسپارم، مبادا فراموش کنی چیزی را محمد! هیچی نباید از ذهنت بپرد، خاطره هایت در اینجا به دنیا امدند، به این لهجه حرف زدی و شعر خواندی و شنیدی، حواست باشد که چیزی جا نماند، اتاقی سه در سه ونیم که سالها شعر سرودی، تیاتر شهر، کافه اخ کافه دیوانه کافه های این شهرم که دارند نابود میشوند. کافه و سیگار دیوانۀ این دوام هرچند ریه هایم دارند به من چشمک میزنند. به اتاقت نگاه نه، عمیق شو به همه چیزی که در این مربع تنها ست، به کیف و کتابت که همیشۀ خدا پهن بودند همه جا، به لباسهایت که از کشیدنش به این ور و ان ور خسته شده بودی به همه، مبادا چشمت را ببندی و چیزی رو از یاد ببری، انگار دیگر ٍدیدن کافی نیست باید با سرانگشتانت لمس کنی، به انگشتهایت بیشتر ایمان داری به قدرت لمس شان که برای هر چیزی حسی دارد که فقط از ان همان است و هیچ وقت فراموشش نمیشود. هیچ وقت.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389ساعت 1:23 توسط محمد واعظی |

 

عشق سگی

هوا انقدر گرم شده که حوصله بیرون رفتن رو به راحتی ازت میگیره. حتی کتاب خوندن و چیزی نوشتن رو،  پس پا میشی و سراغ فیلم هات میروی دنبال "آلخاندور گونزالس ایناریتو"، حتما پیداش میکنی، 21 گرم، عشق سگی و بابل،   دراین فیلم ها اگه به روایت بیشتر دقت کنی چیزای خاصی کشف میکنی که فقط از این کارگردان امریکای جنوبی ساخته است.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم تیر 1389ساعت 5:7 توسط محمد واعظی |

 

 

 

کسی باور نمی­کرد، اما رفته بود. سه شنبه دور هم بودیم و به یاد مریم حاتمی برنامه شعرخوانی داشتیم، مریم شعر خواند با صدای خوب خودش پشت تریبون، روی پرده سالن شیخ انصاری دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران. همه بودند، دوستان، خانواده و اساتید دانشکده همه و همه امده بودند شعر خواندند، حرف زدند جایی که تو از درون اطلاعیه های ترحیم و پرده سالن با همه حرف میزدی و شعر می خواندی:

گفتی صبور باش چه جوری پسر عمو

دیگر بس است عشق و صبوری پسر عمو

جان خودت به خاطره ها اکتفا نکن

دغ می کنم از این همه دوری پسر عمو

گفتی به من لجوجی، مغرور و خیره سر

وقتی ندارمت چه غروری پسر عمو

حالا تمام پنجره ها مال تو فقط

بر من ببحش روزن نوری پسر عمو

من با تمام دل بخدا دوست دارمت

اما چقدر فاصله؟ دوری پسر عمو

اه باز هم که من همه اش حرف می زنم

تو از خودت بگو، تو چه جوری پسر عمو

حق با تو است من بدم و خیره سر هنوز

اما تو باز هم چه صبوری پسر عمو

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم تیر 1389ساعت 13:5 توسط محمد واعظی |

این پیام رو امروز در بخش یادداشت وبلاگم از مجید بیگی دوست عزیزم گرفتم:

سلام محمد جان... مریم حاتمی از میان ما رفت...
مجید

هیچ باورم نمی شد، به مجید زنگ زدم، به جواد به هر کسی که می شناختم، اما کسی جواب نداد، رفتم سراغ اینترنت و اسم "مریم حاتمی" رو تایپ کردم، در سایت ایسنا این نوشته رو دیدم "مريم حاتمي» شاعر و منتقد در يک حادثه رانندگي از دنيا رفت".

مریم حاتمی دوست چند سالۀ ما بود، در پاتوق شعر خوانی روزهای پنج شنبه حامد اشنا شدیم، غزل­ می­سرود و غزل را با تمام حس می­خواند، لذت غزل شنیدن را با غزل"پسر عمو" و دیگر شعرها تجربه کردیم.

من رفتم افغانستان و پاتوق همچنان پا برجا بود،  که یک روز حامد نوشت: مریم هم پرید.....، امدم ایران و هیچ خبری از مریم نداشتم اما بقیه بچه ها رو گاه گاهی میدیدم، امروز مجید نوشت: سلام محمد جان... مریم حاتمی از میان ما رفت...

هیچ چیز نمی­تواند حس از دست دادن این عزیز را بیان کند...........

روحت شاد مریم

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم خرداد 1389ساعت 15:26 توسط محمد واعظی |

در تهران خبری نیست که  نیست.

هوای خوب اش بی نظیر است، شب پنجره را باز میکنیم و قلیانی و چای شبانه بعد از شام از راه می رسد، چهار نفری شروع میکنیم به صحبت از انچه کرده و نکرده ایم در طول روزی که گذشت و فردایی که می اید. جمال، ضیا، سید و من.

چهار نفر با چهار سلیقه و فکر متفاوت، در این اتاق گاهی میتوان صدای شجریان را بعد از اواز انریکو و رپ را بعد از شجریان بارها و بارها شنید.

با هم غذا میخوریم، خانه تمیز میکنیم، شوخی و مزاح ته همه رفتارها  خنده و مستی را به اتاق می اورد.

 

+ نوشته شده در دوشنبه ششم اردیبهشت 1389ساعت 18:22 توسط محمد واعظی |

 

 

گویند سنگ لعل شود در مقام صبر      آری شود ولیک به خون جگر شود

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388ساعت 16:56 توسط محمد واعظی |

خبر بد!

۱: باید خوابگاه کوی رو تخلیه کنیم.

۲: خوابگاه بعدی ما یه جایی هست که اصلا با کوی قابل مقایسه نیست

۳: باید جول پلاسم رو جمع کنم و این یعنی چند روزی همه چی تعطیل.

۴: تا بعد

 

+ نوشته شده در شنبه هفدهم بهمن 1388ساعت 20:15 توسط محمد واعظی |

 

 

 

جی دی سلینجر پر!

+ نوشته شده در جمعه نهم بهمن 1388ساعت 21:47 توسط محمد واعظی |

اگر امدي و ديدي نوشتهام لهچه الوده تهران دارد تعجب نكن، چند روزي مي شود كه دنيا داري ناگزير، ناچارم كرده  تن به سفري بدهم و بدور از يار و ديار بگذرانم. غمت نصيب گرگهاي بيابان و دلت ارام نازنينم.

بخند تا كه جهان پر شود ز لبخندت....... غروب كوه دماوند مانده در بندت

بنويس و بسيار بنويس و لبخندهايت را برايم بفرست تا روزهاي سياهم سرشار از روشنايي و حضور بي حد تو شوند نازنينم. گرگ و ميش ها را با طعم نعناع و خوشه هاي سرشارت میخوانم بر اين كتبيه كه هر گاه و بيگاه ذهن و زبانم را شيرين ميكند بانو. مست  چشم تو بودن گناه من است. سفر از چشمان سياهت تا چشمان سياهت فقط ممكن است اين قلندر را و لاغير.

 تا دیدار

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام دی 1388ساعت 1:57 توسط محمد واعظی |